وقتی گیر می افتیم، وقتی عبور میکنیم و وقتی نظاره میکنیم
شبکه پویا سرودی درباره پیامبر اکرم (ص) پخش میکند که تویش چند بار تکرار میشود
ماهمه یاران تو ایم ای رسول
پیرو قرآن توایم ای رسول
این بیت و این لحن محکم سرود مرا یاد خاطره تلخی میاندازد که هرچند جزئی است و تا به حال باید فراموشم شده باشد اما هنوز توی پستوی ذهنم مانده و به وقتش آزارم میدهد.
پارسال سر ظهر شهریور ماه قم که هنوز آفتاب تابستانی بود و با قوت کله آدم را داغ و نرم میکرد از دانشگاه برگشته بودم و رسیده بودم خیابان شبستان و میخواستم سوار ونی بشوم که میرفت پردیسان. شش ماهه باردار بودم، رفت و آمد دانشگاه و پیاده روی های مکرر توی گرما باعث شده بود حسابی خسته شوم. گرسنه هم بودم و دلم میخواست سریعتر برسم به خانه. ون آماده حرکت پر بود و فقط یک صندلی خالی داشت، همان که جلوی در است و هرکس رویش نشسته باشد مجبور است موقع پیاده شدن هر مسافر پیاده شود و دوباره سوار شود. سرنشینان  هم همه مرد بودند و تقریبا همه طلبه و باز هم تقریبا همه ملبس به لباس روحانیت. (یعنی از نه مسافر شاید دو یا سه نفر ملبس نبودند) روی صندلی جلو کنار دست راننده هم آقای روحانی سیدی نشسته بود حدود سی و چند ساله. من کلا توی اجتماع آدم کمرویی هستم و اصلا عادت ندارم از دیگران تقاضاهایی کنم که احتمال میدهم جوابش منفی باشد. اما توی آن لحظه با آن ضعیت بارداری و خستگی و گرما و گرسنگی خیلی دلم میخواست آن آقای روحانی محترم لطف میکرد و جایش را با صندلی جلوی در عوض میکرد. همین را به ش گفتم و در کمال حیرت گفت نمیتوانم. البته لطف کرد و به من پیشنهاد کرد صبر کنم و با ماشین بعدی بیایم. البته او نمیدانست من چه قدر خسته و گرسنه م و شاید به شکم برآمده م هم نگاه نکرده بود اما میدانست که پر شدن یک ون توی مسیر پردیسان دست کم یک ربع و گاهی نیم ساعت طول میکشید. به هر صورت نشستن روی صندلی جلوی در را به انتظار کشیدن در گرمای سر ظهر ترجیح دادم. همان صندلی که موقع حرکت ماشین بدجور تکان میخورد و نه نشیمنگاه درست و درمان دارد نه تکیه گاه. تا برسم به مقصد هم پنج بار از ماشین پیاده شدم و دوباره سوار شدم. آن موقع حواسم بود که بالاخره هر آدمی ممکن است خصلتهایی داشته باشد و روحانیون هم قرار نیست پیغمبر باشند، اما آدم توی بارداری همه چیز را خیلی جدی میگیرد و از قضا آن روزها مصادف بود با جریان فیلم موهن به ساحت پیامبر و بساط اعتراض و تجمع داغ بود و من در تمام طول مسیر و همه پنج بار پیاده و سوار شدن هایم توی ذهنم انی بعث لاتم مکارم الاخلاق رژه میرفت و همه ش فکر میکردم این دشمنان و بیشرفان که به پیامبر اهانت میکنند به هیچ، سلوک و روش پیامبر حتی میان اولاد و طرفدارانش هم غریب است. شاید اگر باردار نبودم، اگر آن همه خسته و گرمازده نبودم، اگر سرنشینان ون همه روحانی نبودند و اگر جریان اهانت و اعتراض درکار نبود آن ماجرا آن قدر آزارم نمیداد. 
چند هفته بعد در تهران میخواستم سوار تاکسی هایی شوم که از انقلاب میرفتند کرج، باز هم ماشن فقط برای یک نفر جا داشت و سرنشینان هم همه مرد بودند، باز هم  از آقایی که روی صندلی جلو نشسته بود تقاضا کردم جایش را عوض کند. تیشرت آستین کوتاه و شلوار جین داشت، ریش نداشت و حلقه طلا هم دستش بود. تقاضایم را اجابت کرد و من تا رسیدن به مقصد روی صندلی بزرگ جلو بدون نگرانی از برخورد بدن نامحرم با بدنم نشسته بودم، ولی خدامیداند که چه قدر ناراحت و معذب بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 13:54  توسط طاهره حبیبی  |